تبليغاتX
دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته


دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته

تمام این روزها هم که دروغ باشند،چشم های من حقیقت دارند.

هزار بار چشم می گذارم و قایم می شوی...

هر بار از میان مردمان این حوالی پیدایت می کنم.

میگویی:این بار من گرگم.... وچشم می گذاری .من باورم نمی شود که گرگ باشی.قایم نمی شوم،تنها کنج دیواری پناه میگیرم....

کمی دنبالم می گردی،من می آیم که پیدایم کنی تا  از جست و جو خسته نشوی!

اما تو کسی دیگر را پیدا میکنی،و میروی...

من باورم نمی شود که تو گرگ باشی...حقیقت ندارد.

اما می روی ...تمام جاده میرود...

تمام جاده هم که حقیقت نداشته باشد،تمام این روزها هم اگر دروغ باشد....چشم های تو که حقیقت دارد

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:51 توسط negar | |

دیگه خودمم خسته شدم از این نوشته هام. ولی هر موقع فکر میکنم تا مطلب دیگه و جور دیگه بنویسم نمیتونم. دیگه حرفا تکراری شده و حتی نوشتنم آرومم نمیکنه.

نمیدونم شاید آخرشه.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:5 توسط death| |

کاش میدانستم این دنیا چقدر بی رحم است. کاش میدانستم که دیگر احساس در این دنیا خریداری ندارد و فقط از عشق انتظار آن نصیب دل دیوانه میشود. چه دیر فهمیدم که تو باید از من بگذری و من تنها بمانم. اما کاش میشد آن که مرا در بند کشید برای دلم چاره ای می اندیشید. کاش میشد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:11 توسط death| |

برای گناهی که نکردم مرا مجازات کردند قلبم را به حبس ابد روانه کردند و روحم را به دار آویختند و مجازاتم شد تا ابد زنده ماندن بی روح بی احساس.مجازاتم شد اشک نریختن روزه ی سکوت گرفتن.               

گناهم چه بود جز درک کردن عشق گناهم چه بود جز نگاهی که سرنوشتم را عوض کرد!مرا عفو نکردند کسانی که مرا با تازیانه مخالفت شکنجه می دادند تا اعتراف کنم به نبود عشق و من نیز اعتراف نکردم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:1 توسط negar | |

چقدر بده یه روز چشاتو وا کنی ببینی زندگیت اون چیزی نیست که تو میخوای. ببینی همه رویاهات به باد رفته. ببینی از هر چی میترسیدی سرت اومده. آرزوهات همه به باد رفته. حالا باید چی کار کرد. خدارو صدا میکنی. میگی خدا چرا اینطور شد. بعد تک تک لحظه های زندگیت از جلوی چشات رد میشه و آه میکشی. کل زندگیتو توی یه چشم بهم زدن از دست دادی. میبینی دیگه کسی یشت نیست و تنهایی. تنهای تنها. حتی خدا هم جوابتو نمیده. حتی مرگم سراغت نمیاد. یادت میاری لحظه های رو که از دست دادی و لحظه هایی که میتونستی بهترین هارو داشته باشی. همه زندگیتو از دست دادی و حتی نتونستی کسی رو دوست داشته باشی و کسیم دیگه تورو نمیخواد. دل همرو شکوندی و حالا تنهایی تنهای تنها.

اما بازم میگی خداااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:11 توسط death| |

      پیش از چشمان تو، تاریخی نبود
     
      در ژنو
      از ساعتهایشان
      به شگفت نمیامدم
      - هرچند از الماس گران بودند -
      و از شعاری که میگفت:
      ما زمان را میسازیم.
      دلبرم!
      ساعت سازان چه میدانند
      این تنها
      چشمان تو اَند
      که وقت را میسازند
      و طرحِ زمان را میریزند.
      *
      وقتی بر سر قرارمان میامدم
      در لندن
      یا پاریس
      یا ونیز
      یا بر کرانة کارائیب
      آن وقت
      زمان شکل نداشت
      روزها بی نام بودند
      و تاریخ اصلاً نبود.
      تاریخ
      تنها کاغذی سپید بود
      که رویش مینگاشتی
      هر وقت
      و هرچه میخواستی!
      *
      وقتی تو را میپوشیدم
      با بالاپوشی از باران
      زمان
      به اندازة تو میشد
      گاهی
      به شکل گامهای کوچکت
      چندی
      به شکل انگشتانت
      انگشتریهایت
      یا گوشوارة اسپانیایی ات
      گاهی هم
      به هیأت بُهت
      و اندازة جنون من.
      *
      پیش از آنکه دلبرم شوی
      تقویمها بودند
      برای شمارش تاریخ:
      تقویم هندوها
      تقویم چینیها
      تقویم ایرانی
      تقویم مصریان.
      *
      پس از آنکه دلبرم شدی
      مردم میگفتند:
      سال هزار پیش از چشمانش
      و قرن دهم بعد از چشمانش.

      *
      مهم نیست بدانم
      ساعت چند است؛
       در نیویورک
      یا توکیو
      یا تایلند
      یا تاشکند
      یا جزایر قناری
      که وقتی با تو باشم
      زمان از میان میخیزد
      و خاک من
      با دمای استوای تو
      در هم میامیزد.
      *
      نمیخواهم بدانم
      زاد روزت را
      زادگاهت را
      کودکیهایت
      و نورسیدگیت را
      که تو زنی
      از سلسلة گلهایی
      و من اجازه ندارم
      در تاریخ یک گل دخالت کنم.
      *
      زمستان لندن مرا آموخت
      زرد را دوست بدارم
      و همگنانش را
      و به شوق آیم
      از شکست رنگ زیبایت
      آرامش شیرینت
      پیراهن سیاه مراکشی ات
      و چشمانت
      که از سؤال شاعرانه
       سرشارند.
      *
      در زمستان لندن
      صدای تو
      کلام من
      و قاصد عشق
      خاکستری است.
      *
      چرا یکشنبه
      وقتی دستانِ من و تو
      پلی میسازند
      ناگاه
      ناقوس کلیساها
       طنین میندازند؟
       *
      نمیتوان کوکت کرد
      تعریفت کرد
      تصنیفت کرد
      تصویرت کرد
      - چون زنان دیگر -
      که تو
      پروانه ای افسانه ای هستی
      و خارج از زمان
      در پروازی.
      *
      ساعتهای گرانی
      که پیش از عشق تو خریده بودم
      از کار افتاده اند
      و اینک
      جز عشق تو
      ساعتی به دستم نیست

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:16 توسط death| |

اگر حرف دلم از غصه و ماتم سرشار است تقصیر من نیست گناهکار دلم است. من هیچ نمیگویم او فریاد میزند. من از غمگینی خود خوشحالم من میگریم اما از شادی عشق. من میدانم که روزی مرگم فرا میرسد اما این را میدانم که بیهوده نمیگذرد. همه لحظه ها من غرق در فکر توام. نیستی اما یادت همیشه با من است. تو بخند تا من شاد بمانم ای عشق. اندوهت را با جان و دل میخرم تو فقط شاد بمان.

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:25 توسط death| |

کاش باران ببارد دلم تنگ است

 کاش میشد باران ببارد تا تن خسته ام را جانی تازه بخشد. کاش میشد زیر باران بیاید. بیاید و مرا دوست بدارد. کاش میشد چشمان او هم بارانی شود. کاش میشد که من دیوانه را ببخشد. من دلگیر تر از او بودم. من دلم برای او پر میزد کاش میشد هیچ نمیدانستم کاش میشد امشب باران ببارد. کاش میشد دلتنگیم تمام شود. کاش اشکهایم را زیر این باران میدید. چه احساس قشنگی ست زیر باران گریه کردن.کاش میشد دیوانه ام میشد. کاش باران او را عاشق میکرد.صدای نم نم باران برای عاشق زیبا ترین ترانه است. کاش میشد او هم با این تراته نغمه ی دوست داشتن را میخواند. اگر عاشق میشد او هم این ترانه میشنید و این شعر را میشناخت. کاش او هم مرا دوست میداشت تا باران و این قطره های عاشق شاهد یگانگی ما میشدند.کاش همه چی میشد. کاش میشد باران معجزه کند. باران تنها میتواند دل مرا آرام کند آخر چرا باران نمیبارد.

کاش باران ببارد دلم تنگ است خدایا

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:28 توسط death| |

یه سری از دوستان نمیدونم چرا فکر میکنن ما دروغ میگیم و حرفامون دروغه. ما دلیلی برای دروغ گفتن نداریم. ما خیلی خوشحال میشیم که شما دوستای گلمون به ما نظر میدین و با نظراتتون مارو خوشحال میکنین. ولی خواهش میکنم توی نظرات به کسی توهین نکنید و اگه مطلبای مارو دوست ندارید میتونید دیگه به این وبلاگ نیاید. اینا دل نوشته اس و ممکنه خیلیا دوست نداشته باشن بازم ممنونم ازتون.  دوستون داریم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 17:53 توسط death| |

وقتي به تو فكر مي‌كنم/ جاده مي‌آيد/ وقتي در جاده مي‌روم/ تو همراهم نيستي/ تو و جاده در تنهايي من همدستيد.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 21:36 توسط negar | |

آره بازم دلم گرفت. آره بازم غصم گرفت. توی این دنیای به این بزرگی بازم من تنهام. باز مثل همیشه همه رفتن. باز مثل همیشه هیچکسی با من نموند. بازم شبا گریم گرفت. باز گله دارم از خدا. از همه از آدما. بازم میگم که شاید این رسمشه که من همیشه تنها بشم.

 

گريزانم از تو            آري گريزانم

در پي توام              اما به گونه ای دیگر

مرا سرزنش نکن که چرا ترسانم

که چرا دلگیرم

که چرا عاشقم

مرا عذاب نده به خاطر کارهای نکرده

به خاطر غم دوری

به خاطر از دست دادنت

 

مرا دیوانه نکن چون من خود دیوانه ام

اهل زمینم اما به جای دیگر میروم

 

از عشق مپرس که هیچ نمیدانم

نامش شنیده ام اما با آن غریبم

 

دروغ نگو من نیز آدمم

سرا پا اشتباهم چون وجودم اشتباه است

 

از درد و غصه نپرس تمام سرشتم درد است

  تمام دلم حسرت و تمام غصه هستی من

 

 مرا بچه نخوان به خیالت کودکم

اما برای تو نه برای دردو غصه

 

از من چیزی نخواه چون ناتوانم

چیزی ندارم جز دل پاپتی گدا صفت

 

روزهای دوری را نشمار

اندوهگین است غم سالها

 

از دلم مپرس هیچ نمیدانم

سردر گم و پریشان در خیال تو

 

به افکارم نیا آن را پریشان میکنی

و قلبم را آزرده

 

از زیبایی نگو چون تو خود فرشته ای

زیبایی در برابر تو هیچ است

نگو هیچ نگو

فقط بشنو

که در سکوت فریاد میزنم دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:40 توسط death| |

همین امشب از غصه ها می میرم انتقام خودمو از دو تامون می گیرم دیگه از دست تو هم کاری بر نمیاد دارم اروم می گیرم.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 22:28 توسط negar | |

این بار از غم نمیگویم. میدانم من محکوم به زندگی کردن و نفس کشیدن اما چون هنوز امید تو در دل من نمرده باز میتوانم زندگی کنم. همیشه در اوج خوشحالی غمگینم و دستانم تو رامیجویند. همیشه در دل میگریم و میترسم. هر روز میترسم که فردایی بیاید و من امیدی نداشته باشم و آن روز حتمآ روز مرگ من خواهد بود.

 

خداوندا مرا یاری کن که بیشتر از هر زمانی به تو نیازمندم. پروردگارا نگذار بر من ثابت شود که مردن بهتر از زندگی کردن در این دنیای خیالی است که همه چیزش دروغ است.

 

منو بگیر از این روزای در به در

از این روزا از این شبای بی ثمر

منو ببر به خاطرات رفتمو

اون روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر

اون کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد

خیابونا غریبو غم گرفته ان

کجا برم چرا نمیرسم به تو

کجایی پس چرا نمیرسی به من

حالا که نیستم اشکاتوکی پاک کنه

کی عاشقونه مینویسه اسمتو

بدون من هزار سال دیگه هم

بدون کسی نمیشکنه طلسم تو

چقدرحرف مونده و نمیشنوی

چقدر راه مونده و نمیکشم

ببین کجای قصه پس زدی منو

بهار بی پناه تر از این بشم

غریبگی نکن دلم غریبه نیست

همونه که برات ستاره چیده بود

بگو که یادته بگو که یادته

همون که گفتی از خدا رسیده بود

تو شونتو نمیسپری به هق هقم

نمیگی عاشقی نه میگم عاشقم

نه تو دیگه برام اون عشق سابقی

نه من دیگه برات گل شقایقم

                            پویا بیاتی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:1 توسط death| |

از هر چه گویم باز در پایان به تو میرسم. هزاران آرزو در دل دارم و غمگینم. اما میدانم تو در قلبم هستی و صدایم را میشنوی اینگونه آرام میشوم. میدانم هنوز انسانهایی هستند که مرا دوست بدارند مرا یاری کنند.هنوز میتوانم امیدوار باشم به آینده.اما چه تلخ است که بدانی همه ی این زیباییها تمام میشود و من باز هم تنها میشوم.

 

 

 

دلیل بودنم توی این دنیای خاکی

دلیل حسرتام توی این شبای تنهایی

دلیل همه چیزو همه کس برای دل من

تو بودی نازنین ترین من

 

 

 

 

از شب گفتم به تنهایی رسیدم. از دوست گفتم به بی کسی رسیدم. از عاشقی گفتم به در به دری رسیدم. از دل گفتم به ویرانی رسیدم. از خود گفتم به تو رسیدم. نمیدانم چرا و چگونه هر چه مینویسم و میگویم در آخر به تو میرسم اما این رسیدن را دوست دارم که تو را در رویا ببینم. آری تو همیشه در رویای منی و من میدانم هیچگاه دستانم دستان گرم تو را لمس نخواهد کرد و هیچگاه بوسه های تو بر لبان من نمیشیند ولی باز خیال این رویا هم زیباست و از تو سپاس گزارم به خاطر این رویا نازنینم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:50 توسط death| |

       میخوام امشب بترکم تا که دلم آروم بشه

      میخوام امشب داد بزنم تا که غمم فراری شه

      میخوام امشب فکرتو از سرم بیرون بشه

      میخوام امشب حال من شیدایی شه

      میخوام امشب از درد دل خالی شم

      میخوام امشب داد برنم بگم که منم آدمم

      میخوام امشب بگم که من دوسش دارم

      میخوام امشب یکی منو باور کنه

      میخوام امشب یکی دستای سردمو بگیره

      میخوام امشب یکی اشکای چشممو پاک کنه

      میخوام امشب به آرزوهام برسم

      میخوام امشب از همه چی خلاص شم

      میخوام امشب فقط امشب بگی که ................

 

ـ

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:9 توسط death| |

آره نباشی تو دنیا میخوام نباشه. ممنونم ازت که دوباره منو زنده کردی نازنینم. حالا دیگه تنهام نزار. نزار که من ببارم. نزار هر شب دلم توفانی شه. نزار که فکر کنم که تو منو دوست نداری. دارم دوباره شروع میکنم. دارم دوباره روی پاهام می ایستم. پس تو مهربونم تنهام نزار که بی تو میمیرم.

 

 

   قصه ی عشق

   از قصه ی عشق میگویم

   از دوست داشتن میگویم

   از آرزوهای بی انتها میگویم

   از درد دوری میگویم

   از تو میگویم

   از دوست میگویم

   میگویم برایت میگویم

   تا بدانی میدانم

   ای جانان من من عاشق نیستم

   من دیوانه نیستم

   فقط انسانم

   انسانی که همه چیز را درک کرد و نا امیدی را پایان داد.

   من هستم تا زمانی

   که تو هستی

 

    دلم میخواست

 

    دلم میخواست که چشمات همیشه مال من شه

    اون نگاه زیبات فقط برای من شه

    دلم میخواست بدونی دنیای من قشنگه

    وقتی تو هستی پیشم آسمونم آبی رنگه

    دلم میخواست تو باشی همیشه همدم من

    من بشم مال تو تو بشی سرور من

    دلم میخواست که چشمات رنگ غمو نبینن

    وقتی که غصت گرفت برای تو بمیرم

    دلم میخواست بشنوی صدای گریه هامو

    وقتی که من میرفتم از توی دنیای تو

    دلم میخواست بدونی خندت برام آرزوست

    به آرزوم میرسم با خنده های نازت

    دلم میخواست قلبتو همیشه مال من شه

    خوشیام مال تو شه غصه هات مال من شه

    دلم فقط اینارو خواست از اون دل قشنگ تو 

     حسرتای دلم بودو خواستن اون دستای تو  

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:54 توسط death| |

اول از دوستایی که نظر دادن تشکر میکنم که با اومدنشون منو واقعآ خوشحال میکنن. بعضی اوقات میگم دیگه ننویسم . واقآ چه فایده ای داره. مردم خودشون مشکل دارن کی به حرفای دل من اهمیت میده اما بازم مینویسم. شاید چون اینجوری آروم میشم و دلم به این چند تا نظر خوشه. آخه خودم واقعآ وقتی وبلاگ دیگرانو میخونم به چیزی که مینویسن اهمیت میدم.

اما بازم ممنونم از شما ممنونم از خدا

 

غمگینم مانند همیشه غمگین و دلسرد. چشم دوخته به بی انتها. امیدوار به آینده ای کور تا شاید بیاید . آری بیاید همان دلیل بودن همان دلیل زیستن. اما باز به تو بیش از همه محتاجم ای خدا. همینک به قلبم بیا به این سرا ی بی کسی. به این دل شکسته قدم بگذار. به تو محتاجم خدایا. دستانم را بگیر و من را از این آدمیان جدا کن. مرا از این دنیای زشت و زیبا به پیش خودت ببر. 

                 خدایا مرا در آغوشت جای ده تا آرام بگیرم

 

 

دلم بگم از بی کسیت

دلم بگم از تنهاییت

دلم بگم از در به دریت

از تلخی زندگیت

آره دلم بزار بگم از همه چی

بزار بگم از آدم بد

اون که تورو شکستو رفت

بزار بگم از حسرتت

حسرت از ارزوهات

بزار بگم از دنیای تو

از شکستن احساس تو

چی شد دلم گریت گرفت

بازم غم و غصت گرفت

باشه دلم من لال میشم

فقط تو اینجوری نگو

نگو که میخوای بمیری

نگو که میخوای بشکنی

باشه دلم من لال میشم

باشه دلم من لال میشم

         

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:17 توسط death| |

از وصف تو بسیار شنیدمو خواندم و خود نوشتم که تا شاید بتوانم حسرتم را درمان کنم اما چه کنم که همیشه اول و آخر باز به تو میرسم و میمانم که چه بگویم.

 

ثانیه ها میگذرند و من تنهایم هر لحظه به من میگویند که چرا زنده ای

دستهایم میلرزد از وقتی که تو را گم کردند

چشمهایم مانده به راه که میدیدند که چگونه تنها میمانم

قلب من به زیر پا    درد من دردی گران

همه هستی به پای تو  تو فقط با من بمان

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:36 توسط death| |

از چه گویم؟

از چه گویم تا شاید دلم آرام گیرد؟

هر چه دوست دارم روزی نابود میشود. و اینک میهنم رو به ویرانی است. به دست کسانی که انسانیت را به زیر سوال برده اند.

چه گویم مگر حرفی نیز باقی میماند.

ای جوان ایرانی ببین که از آن ایران متمدن به چه ایرانی رسیدیم.

از آن پادشاه عادل کوروش کبیر به مردان نا لایق حیوان صفت رسیدیم.

از آن زمان پر از افتخار و پر از شادی به این زمان کینه و نفرت و غم رسیدیم.

ولی هنوز امید هست چون هنوز من و تو هستیم.هنوزبوی تن شهیدان به مشام میرسد وخاک ایران از خون آنها سرخ است. پس من و تو میتوانیم به ایرانمان ایران زیبایمان برسیم.دیگر چیزی نمانده صبح نزدیک است. دیگر چیزی نمانده که بغضها به خشم تبدیل شوند. آری همین فرداست آن فردای روشن. همین فرداست که منو تو بیش از پیش متحد شویم.آری همین فرداست.

پس انتظار بس است

                  ما میسازیم

                                         ایران آزاد

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:1 توسط death| |

         نمیدونم چی بگم.

این بار شما بگید.

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:16 توسط death| |

به این می اندیشیدم که تو کجای این قصه ی شور انگیز زندگی هستی . کمی اندیشیدم و فهمیدم تو سراپای وجودمی. همه هستی و تنها دلیل بودن. حسی که در هر دمی میآیی و با هر باز دمی در هستیم رها میشوی. ای کسی که هر دم از تو میگویم و از تو میخواهم که بیایی پس بیا تا جان را فدایت کنم. بیا تا زندگیم سرشار از معنای عشق تو شود و مرگم زیباتر

پرور دگارا چگونه زیستن را به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت

(دکتر شریعتی)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:56 توسط death| |

نمیدانم نمیخواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم از گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که یکریزو پی در پی دم گرم گلویش را در آن سخت بفشارد

بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را

(دکتر شریعتی)

واقعآ تا چه قدر مرگ برامون مهمه؟ چه کسایی حاضرآ همین الان بمیرن؟ 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:9 توسط death| |

تا کی دردو رنج و پریشانی. تا کی بگویم دوستت دارم ولی مرا باور نکنی. پس کی میتوانم به تو ای دوست ثابت کنم که من هستم و تو تنها نیستی. تا کی بگویم که کسی تنها نیست و تو مرا دیوانه پنداری. آیا به یاد داری که سهراب گفت که خدایی در این نزدیکیست.

تو خود خدایی. خدا در همین نزدیکیست

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 19:18 توسط death| |

                و در این تنهایی جز خیال توکسی به سراغ من نمیاید

باز مینویسم تا شاید دلم آرام شود. عید آمده نوروز آمده زمین زنده شده اما هنوز من در جستجوی توام. باز در خیالم با تو هستم و وقتی تو را نمیابم آهیاز ته دل میکشم و خدا را صدا میکنم. خدای من تو هستی تنها پناه شبهای بی کسیم.

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 13:59 توسط death| |

با سلام خدمت دوستای عزیز

عید امسال به همه ی دوستای عزیزم مخصوصا نگار تبریک میگم. با ارزوی اینکه سال خوبی داشته باشین و با نظراتتون ما رو بیشتر خوشحال کنین.

دوستون دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:17 توسط death| |

 

چشمهای خیسم را بستم که باز از قاصدک نا امید شده بود. قاصدک نیز به خاطر دل گرفته ام جان دادو راه را در پیش نگرفت. من همچون یک سوجی در حصار رویاهایم میدویدم تا شاید بیشتر چهره ی ماه فرو رفته در آب را به یاد آرم. اما چشمهایم هیچ گاه چهره اش را ندید چون غم دوست داشتنش و بغض مانده در گلویم احساسم را از چشمانم بیرون میریخت و من چیزی جز رد پا ندیدم

 

تو رفتی ولی به کجا آخر؟

روی شنهای ساحل به دنبال جای پایت دویدم ولی باز امواج دریا تو را از من ربودند همانند ماه که ابرها آن را از من ربودند.

کاش چشمهایم حرف دلم را میگفت اما تو هیچ گاه به چشمانم نگریستی شاید چون می ترسیدی. و من همچنان چشم دوخته به بی انتها و سیاهی بودم ونگران از آن که تو نیایی و فروغ چشمانم از غم دوریت برود.

آسمان چرا ماه را در آغوش گرخود مخفی کرده ای دل آب نیز از دوری ماه تنگ میشود. 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:19 توسط death| |

نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد.حتی فریادمو نشنید که داره دیر میشه بر گرد٬آی به گوشش برسونید کسی جز من نمیتونه کوله بار غصه هاشو به دوشش بکشونه٬این همه پیغوم می فرستم که بدونه داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه.من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمی دونه!آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه.نمی تونم بی تفاوت رو گذشته پا بزارم اون که پاره تنم بود چه جور تنهاش بزارم!
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:2 توسط negar | |

باز هم داریم می نویسیم ولی ایندفعه با کلی نا امیدی شاید اگه ما هم مثله خیلی از آدمها یه سری عکسای (قابل توجه ) و مطلب های دوست داشتنی  واسه جوانیایی که توی دنیای پوچشون گیر کردن می نوشتیم شاید بلاگ ما هم خیلی خیلی از نظر شما قشنگ می شد .هدف این وب گفتن یه سری از واقعیت های زندگی هست و سرگرمی نیست.خوشحال می شیم نظراتتونو درباره مطالب وب به ما بگید یا برامون ofبزارید.آدرس IDما در قسمت نظرات هست.

دوستون داریم منتظریم

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:44 توسط death| |

تمام لحظه های زندگی پر از کارای درست و اشتباه ٬وقتی که یه کار درست و خوب انجام می دیم انقدر همه جا می گیم تا همه بفهمن.کاش وقتی یه کار اشتباه می کردیم هم شهامت معذرت خواهی داشتیم!دوستای خوبم ممنون هستیم از نظرای قشنگتون

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:52 توسط negar | |

وقتی به این شهر نگاه میکنم میبینم با این که ظاهرا زیباست اما چه اتفاقات بدی که روز و شب میفته و ما ازش بی خبریم شایدم بی خبر نباشیم اما خودمون نمیخوایم ببینیم. تو کوچه پس کوچه های این شهر به ظاهر زیبا آدما خدارو شرمنده کردن. کی میدونه الان چند نفر به کمک نیاز دارن؟ تا به حال ما به چند نفر از این آدما کمک کردیم؟ فکر کنم خیلی از ماها حاظر نیستیم ببینیمشون چه برسه که کمکشون کنیم. جالب اینجاست که باز میگیم آدمیم.

خدایا ببخش که بی حرمتیم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:15 توسط death| |


Design By : Night Skin