دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته
گناهم چه بود جز درک کردن عشق گناهم چه بود جز نگاهی که سرنوشتم را عوض کرد!مرا عفو نکردند کسانی که مرا با تازیانه مخالفت شکنجه می دادند تا اعتراف کنم به نبود عشق و من نیز اعتراف نکردم. اما بازم میگی خداااااااااااااااااااااا کاش میشد باران ببارد تا تن خسته ام را جانی تازه بخشد. کاش میشد زیر باران بیاید. بیاید و مرا دوست بدارد. کاش میشد چشمان او هم بارانی شود. کاش میشد که من دیوانه را ببخشد. من دلگیر تر از او بودم. من دلم برای او پر میزد کاش میشد هیچ نمیدانستم کاش میشد امشب باران ببارد. کاش میشد دلتنگیم تمام شود. کاش اشکهایم را زیر این باران میدید. چه احساس قشنگی ست زیر باران گریه کردن.کاش میشد دیوانه ام میشد. کاش باران او را عاشق میکرد.صدای نم نم باران برای عاشق زیبا ترین ترانه است. کاش میشد او هم با این تراته نغمه ی دوست داشتن را میخواند. اگر عاشق میشد او هم این ترانه میشنید و این شعر را میشناخت. کاش او هم مرا دوست میداشت تا باران و این قطره های عاشق شاهد یگانگی ما میشدند.کاش همه چی میشد. کاش میشد باران معجزه کند. باران تنها میتواند دل مرا آرام کند آخر چرا باران نمیبارد. کاش باران ببارد دلم تنگ است خدایا گريزانم از تو آري گريزانم در پي توام اما به گونه ای دیگر مرا سرزنش نکن که چرا ترسانم که چرا دلگیرم که چرا عاشقم مرا عذاب نده به خاطر کارهای نکرده به خاطر غم دوری به خاطر از دست دادنت مرا دیوانه نکن چون من خود دیوانه ام اهل زمینم اما به جای دیگر میروم از عشق مپرس که هیچ نمیدانم نامش شنیده ام اما با آن غریبم دروغ نگو من نیز آدمم سرا پا اشتباهم چون وجودم اشتباه است از درد و غصه نپرس تمام سرشتم درد است تمام دلم حسرت و تمام غصه هستی من مرا بچه نخوان به خیالت کودکم اما برای تو نه برای دردو غصه از من چیزی نخواه چون ناتوانم چیزی ندارم جز دل پاپتی گدا صفت روزهای دوری را نشمار اندوهگین است غم سالها از دلم مپرس هیچ نمیدانم سردر گم و پریشان در خیال تو به افکارم نیا آن را پریشان میکنی و قلبم را آزرده از زیبایی نگو چون تو خود فرشته ای زیبایی در برابر تو هیچ است نگو هیچ نگو فقط بشنو که در سکوت فریاد میزنم دوستت دارم خداوندا مرا یاری کن که بیشتر از هر زمانی به تو نیازمندم. پروردگارا نگذار بر من ثابت شود که مردن بهتر از زندگی کردن در این دنیای خیالی است که همه چیزش دروغ است. از این روزا از این شبای بی ثمر منو ببر به خاطرات رفتمو اون روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر اون کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد خیابونا غریبو غم گرفته ان کجا برم چرا نمیرسم به تو کجایی پس چرا نمیرسی به من حالا که نیستم اشکاتوکی پاک کنه کی عاشقونه مینویسه اسمتو بدون من هزار سال دیگه هم بدون کسی نمیشکنه طلسم تو چقدرحرف مونده و نمیشنوی چقدر راه مونده و نمیکشم ببین کجای قصه پس زدی منو بهار بی پناه تر از این بشم غریبگی نکن دلم غریبه نیست همونه که برات ستاره چیده بود بگو که یادته بگو که یادته همون که گفتی از خدا رسیده بود تو شونتو نمیسپری به هق هقم نمیگی عاشقی نه میگم عاشقم نه تو دیگه برام اون عشق سابقی نه من دیگه برات گل شقایقم پویا بیاتی دلیل بودنم توی این دنیای خاکی دلیل حسرتام توی این شبای تنهایی دلیل همه چیزو همه کس برای دل من تو بودی نازنین ترین من از شب گفتم به تنهایی رسیدم. از دوست گفتم به بی کسی رسیدم. از عاشقی گفتم به در به دری رسیدم. از دل گفتم به ویرانی رسیدم. از خود گفتم به تو رسیدم. نمیدانم چرا و چگونه هر چه مینویسم و میگویم در آخر به تو میرسم اما این رسیدن را دوست دارم که تو را در رویا ببینم. آری تو همیشه در رویای منی و من میدانم هیچگاه دستانم دستان گرم تو را لمس نخواهد کرد و هیچگاه بوسه های تو بر لبان من نمیشیند ولی باز خیال این رویا هم زیباست و از تو سپاس گزارم به خاطر این رویا نازنینم میخوام امشب داد بزنم تا که غمم فراری شه میخوام امشب فکرتو از سرم بیرون بشه میخوام امشب حال من شیدایی شه میخوام امشب از درد دل خالی شم میخوام امشب داد برنم بگم که منم آدمم میخوام امشب بگم که من دوسش دارم میخوام امشب یکی منو باور کنه میخوام امشب یکی دستای سردمو بگیره میخوام امشب یکی اشکای چشممو پاک کنه میخوام امشب به آرزوهام برسم میخوام امشب از همه چی خلاص شم میخوام امشب فقط امشب بگی که ................ قصه ی عشق از قصه ی عشق میگویم از دوست داشتن میگویم از آرزوهای بی انتها میگویم از درد دوری میگویم از تو میگویم از دوست میگویم میگویم برایت میگویم تا بدانی میدانم ای جانان من من عاشق نیستم من دیوانه نیستم فقط انسانم انسانی که همه چیز را درک کرد و نا امیدی را پایان داد. من هستم تا زمانی که تو هستی دلم میخواست دلم میخواست که چشمات همیشه مال من شه اون نگاه زیبات فقط برای من شه دلم میخواست بدونی دنیای من قشنگه وقتی تو هستی پیشم آسمونم آبی رنگه دلم میخواست تو باشی همیشه همدم من من بشم مال تو تو بشی سرور من دلم میخواست که چشمات رنگ غمو نبینن وقتی که غصت گرفت برای تو بمیرم دلم میخواست بشنوی صدای گریه هامو وقتی که من میرفتم از توی دنیای تو دلم میخواست بدونی خندت برام آرزوست به آرزوم میرسم با خنده های نازت دلم میخواست قلبتو همیشه مال من شه خوشیام مال تو شه غصه هات مال من شه دلم فقط اینارو خواست از اون دل قشنگ تو حسرتای دلم بودو خواستن اون دستای تو اما بازم ممنونم از شما ممنونم از خدا غمگینم مانند همیشه غمگین و دلسرد. چشم دوخته به بی انتها. امیدوار به آینده ای کور تا شاید بیاید . آری بیاید همان دلیل بودن همان دلیل زیستن. اما باز به تو بیش از همه محتاجم ای خدا. همینک به قلبم بیا به این سرا ی بی کسی. به این دل شکسته قدم بگذار. به تو محتاجم خدایا. دستانم را بگیر و من را از این آدمیان جدا کن. مرا از این دنیای زشت و زیبا به پیش خودت ببر. خدایا مرا در آغوشت جای ده تا آرام بگیرم دلم بگم از بی کسیت دلم بگم از تنهاییت دلم بگم از در به دریت از تلخی زندگیت آره دلم بزار بگم از همه چی بزار بگم از آدم بد اون که تورو شکستو رفت بزار بگم از حسرتت حسرت از ارزوهات بزار بگم از دنیای تو از شکستن احساس تو چی شد دلم گریت گرفت بازم غم و غصت گرفت باشه دلم من لال میشم فقط تو اینجوری نگو نگو که میخوای بمیری نگو که میخوای بشکنی باشه دلم من لال میشم باشه دلم من لال میشم ثانیه ها میگذرند و من تنهایم هر لحظه به من میگویند که چرا زنده ای دستهایم میلرزد از وقتی که تو را گم کردند چشمهایم مانده به راه که میدیدند که چگونه تنها میمانم قلب من به زیر پا درد من دردی گران همه هستی به پای تو تو فقط با من بمان از چه گویم تا شاید دلم آرام گیرد؟ هر چه دوست دارم روزی نابود میشود. و اینک میهنم رو به ویرانی است. به دست کسانی که انسانیت را به زیر سوال برده اند. چه گویم مگر حرفی نیز باقی میماند. ای جوان ایرانی ببین که از آن ایران متمدن به چه ایرانی رسیدیم. از آن پادشاه عادل کوروش کبیر به مردان نا لایق حیوان صفت رسیدیم. از آن زمان پر از افتخار و پر از شادی به این زمان کینه و نفرت و غم رسیدیم. ولی هنوز امید هست چون هنوز من و تو هستیم.هنوزبوی تن شهیدان به مشام میرسد وخاک ایران از خون آنها سرخ است. پس من و تو میتوانیم به ایرانمان ایران زیبایمان برسیم.دیگر چیزی نمانده صبح نزدیک است. دیگر چیزی نمانده که بغضها به خشم تبدیل شوند. آری همین فرداست آن فردای روشن. همین فرداست که منو تو بیش از پیش متحد شویم.آری همین فرداست. پس انتظار بس است ما میسازیم ایران آزاد این بار شما بگید. پرور دگارا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت (دکتر شریعتی) نمیدانم نمیخواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم از گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش که یکریزو پی در پی دم گرم گلویش را در آن سخت بفشارد بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را (دکتر شریعتی) واقعآ تا چه قدر مرگ برامون مهمه؟ چه کسایی حاضرآ همین الان بمیرن؟ تو خود خدایی. خدا در همین نزدیکیست باز مینویسم تا شاید دلم آرام شود. عید آمده نوروز آمده زمین زنده شده اما هنوز من در جستجوی توام. باز در خیالم با تو هستم و وقتی تو را نمیابم آهیاز ته دل میکشم و خدا را صدا میکنم. خدای من تو هستی تنها پناه شبهای بی کسیم. عید امسال به همه ی دوستای عزیزم مخصوصا نگار تبریک میگم. با ارزوی اینکه سال خوبی داشته باشین و با نظراتتون ما رو بیشتر خوشحال کنین. دوستون دارم چشمهای خیسم را بستم که باز از قاصدک نا امید شده بود. قاصدک نیز به خاطر دل گرفته ام جان دادو راه را در پیش نگرفت. من همچون یک سوجی در حصار رویاهایم میدویدم تا شاید بیشتر چهره ی ماه فرو رفته در آب را به یاد آرم. اما چشمهایم هیچ گاه چهره اش را ندید چون غم دوست داشتنش و بغض مانده در گلویم احساسم را از چشمانم بیرون میریخت و من چیزی جز رد پا ندیدم تو رفتی ولی به کجا آخر؟ روی شنهای ساحل به دنبال جای پایت دویدم ولی باز امواج دریا تو را از من ربودند همانند ماه که ابرها آن را از من ربودند. کاش چشمهایم حرف دلم را میگفت اما تو هیچ گاه به چشمانم نگریستی شاید چون می ترسیدی. و من همچنان چشم دوخته به بی انتها و سیاهی بودم ونگران از آن که تو نیایی و فروغ چشمانم از غم دوریت برود. آسمان چرا ماه را در آغوش گرخود مخفی کرده ای دل آب نیز از دوری ماه تنگ میشود. دوستون داریم منتظریم خدایا ببخش که بی حرمتیم منتظریم



در ژنو
از ساعتهایشان
به شگفت نمیامدم
- هرچند از الماس گران بودند -
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.
*
وقتی بر سر قرارمان میامدم
در لندن
یا پاریس
یا ونیز
یا بر کرانة کارائیب
آن وقت
زمان شکل نداشت
روزها بی نام بودند
و تاریخ اصلاً نبود.
تاریخ
تنها کاغذی سپید بود
که رویش مینگاشتی
هر وقت
و هرچه میخواستی!
*
وقتی تو را میپوشیدم
با بالاپوشی از باران
زمان
به اندازة تو میشد
گاهی
به شکل گامهای کوچکت
چندی
به شکل انگشتانت
انگشتریهایت
یا گوشوارة اسپانیایی ات
گاهی هم
به هیأت بُهت
و اندازة جنون من.
*
پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
*
پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.
*
مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.
*
نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسلة گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
*
زمستان لندن مرا آموخت
زرد را دوست بدارم
و همگنانش را
و به شوق آیم
از شکست رنگ زیبایت
آرامش شیرینت
پیراهن سیاه مراکشی ات
و چشمانت
که از سؤال شاعرانه
سرشارند.
*
در زمستان لندن
صدای تو
کلام من
و قاصد عشق
خاکستری است.
*
چرا یکشنبه
وقتی دستانِ من و تو
پلی میسازند
ناگاه
ناقوس کلیساها
طنین میندازند؟
*
نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر -
که تو
پروانه ای افسانه ای هستی
و خارج از زمان
در پروازی.
*
ساعتهای گرانی
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست














ـ











دوستای خوبم ممنون هستیم از نظرای قشنگتون
| Design By : Night Skin |



